دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 (13:22)
چرا به یکباره طوفان جدایی وزیدن گرفت و مرا در گرداب ناکامی ها سرگردان ساخت وکاخ رویاها و آرزوهایم را در هم کوبید وحتی خاکستری هم از آن به جا نگذاشت؟
چرا آهنگ و ناقوس جدایی غمگین ترین و آشفته ترین آهنگ هاست؟
چرا جدایی کلامی است که تن هر کس را به لرزه می اندازد ؟
چرا جدایی مثل طوفان سرد و بی عاطفه است، طوفانی که به دریا حمله ور می شود وموج های آن شن های ساحل را از هم جدا می کند.
اینک جدایی سد استوار عشق و محبت را درهم ریخته...
چرا رفتی؟ چرامحبت را از من خریدی و در عوض جدایی را به من فروختی و رفتی؟...
چرا رفتی بدون آنکه بدانی دلی لحظه به لحظه دنبال توست...
اما چاره چیست که می بایست این بار هم تسلیم دست سرنوشت شوم و زخمی جدید را بر دلم تحمل کنم.
تو راهت را در پیش گرفتی و رفتی...هدفت معلوم بود؛ اما من، باهدفی نامعلوم راهی را در پیش گرفتم که روزی به غربت و مرگ منتهی میشود؛ مرگی در غربت!...
دلم می خواهد بدانی در این روزها دل من طوفانی است، طوفانی از موج ابرها، ابرهای گریان...می خواهم همچون ابرهای دردناک پاییز بگریم...
مهربانم:
تو را بعد از خدا به دست نیلوفرهای آبی مرداب بی روح زمان می سپارم.
من می روم تا رازهای زندگیم را در خلوت شب با نگاه مهتاب باز گویم.
افسوس ؛...افسوس که ندانستی و ندیدی که در ژرفای قلبم و در عمیق ترین نقطهء دلم ،عشق به تو پاک وصادقانه است،
تو ندانستی که من نامت را با وجود پر تلالو نور مهتاب مقایسه کردم تا با شبنم مهر،دلم را به هوایت شستشو دهم و درآسمان آبی عشق، پرنده های رویاهایم را به پرواز درآورم.
تو ندانستی در آن لحظه که می روی چشمانی منتظر بدرقهء راهت بود و در دل کورسویی از امید به بازگشت تو داشت...
حال که روزگارم به سردی رو نهفته ، چون ستارگان کور در غبار کهکشان سرنوشت می روم و از دیده پنهان می شوم.
آری ؛ می روم حتی بدون آنکه سایه ای از خود بر روی دیوارهای پر عشق و خاطره به جای بگذارم...




