تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان عاشق ترین عاشق

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

عاشق ترین عاشق
کاش سرنوشت جز این می نوشت
خداحافظ
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 (13:22)
               

چرا به یکباره طوفان جدایی وزیدن گرفت و مرا در گرداب ناکامی ها سرگردان ساخت وکاخ رویاها و آرزوهایم را در هم کوبید وحتی خاکستری هم از آن به جا نگذاشت؟

چرا آهنگ و ناقوس جدایی غمگین ترین و آشفته ترین آهنگ هاست؟

چرا جدایی کلامی است که تن هر کس را به لرزه می اندازد ؟

چرا جدایی مثل طوفان سرد و بی عاطفه است، طوفانی که به دریا حمله ور می شود وموج های آن شن های ساحل را از هم جدا می کند.

         

             اینک جدایی سد استوار عشق و محبت را درهم ریخته...

 

 چرا رفتی؟ چرامحبت را از من خریدی و در عوض جدایی را به من فروختی و رفتی؟...

چرا رفتی بدون آنکه بدانی دلی لحظه به لحظه دنبال توست...

اما چاره چیست که می بایست این بار هم تسلیم دست سرنوشت شوم و زخمی جدید را بر دلم تحمل کنم.

تو راهت را در پیش گرفتی و رفتی...هدفت معلوم بود؛ اما من، باهدفی نامعلوم راهی را در پیش گرفتم که روزی به غربت و مرگ منتهی میشود؛ مرگی در غربت!...

دلم می خواهد بدانی در این روزها دل من طوفانی است، طوفانی از موج ابرها، ابرهای گریان...می خواهم همچون ابرهای دردناک پاییز بگریم...

 

  مهربانم:

             تو را بعد از خدا به دست نیلوفرهای آبی مرداب بی روح زمان می سپارم.

من می روم تا  رازهای زندگیم را در خلوت شب با نگاه مهتاب باز گویم.

افسوس ؛...افسوس که ندانستی و ندیدی که در ژرفای قلبم و در عمیق ترین نقطهء دلم ،عشق به تو پاک وصادقانه است،

 تو ندانستی که من نامت را با وجود پر تلالو نور مهتاب مقایسه کردم تا با شبنم مهر،دلم را به هوایت شستشو دهم و درآسمان آبی عشق، پرنده های رویاهایم را به پرواز درآورم.

تو ندانستی در آن لحظه که می روی چشمانی منتظر بدرقهء راهت بود و در دل کورسویی از امید به بازگشت تو داشت...

حال که روزگارم به سردی رو نهفته ، چون ستارگان کور در غبار کهکشان سرنوشت می روم و از دیده پنهان می شوم.

آری ؛ می روم حتی بدون آنکه سایه ای از خود بر روی دیوارهای پر عشق و خاطره به جای بگذارم...

 

        

| نوشته شده توسط مهدی
فال حافظ
دوشنبه پانزدهم مهر 1387 (2:19)
دردم از یارست و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر امد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان نیز هم

 

| نوشته شده توسط مهدی

شنبه سیزدهم مهر 1387 (9:56)

 

تو دیوونه رفتی یه شب بی بهونه

تو خواستی که قلبم پریشون بمونه

واست گریه ی من دیگه بی امونه

دل از درد عشقت یه دریای خونه

می خوام با تو باشم

می خوام با تو باشم

هنوز عاشقونه

ولی نازنینم

چگونه چگونه؟

چگونه چگونه؟

من از سبز سبزم ولی خسته خسته

من از شهر عشقم ولی دل شکسته

می گفتم یه ابری یه همراه بارون

یه بارون رحمت واسه سبزه زارون

می خوام با تو باشم

می خوام با تو باشم

هنوز عاشقونه

ولی نازنینم

چگونه چگونه؟

چگونه چگونه؟

می خواستم بگم من که عاشق ترینم

تو فرصت ندادی

تو فرصت ندادی

تو فرصت ندادی

می خواستم بگم من که عاشق ترینم

تو فرصت ندادی

تو فرصت ندادی

تو فرصت ندادی

حقیقت چه تلخه

چه تلخه شکستن

حقیقت همینه

که رفتی تو بی من

که رفتی تو بی من

می خوام با تو باشم

می خوام با تو باشم

هنوز عاشقونه

ولی نازنینم

چگونه چگونه؟

چگونه چگونه؟

| نوشته شده توسط مهدی

چهارشنبه دهم مهر 1387 (4:14)

 

حالمان بد نيست غم کم می خوريم

                  کم که نه! هر روز کم کم می خوريم!!

آب می خواهم، سرابم می دهند 

              عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب  

             از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند

                       بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

               از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

                 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم

              خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

                کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم 

                 عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم

                  هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

                         بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

                     چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

                   طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

                    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

| نوشته شده توسط مهدی
سرنوشت من و چشمهایت
چهارشنبه دهم مهر 1387 (3:51)

              

ایکاش در چشم هایت تردید را دیده بودم
یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم
ایکاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم
جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی
آن شب نمی دانی اما تا صبح لرزیده بودم
آن شب تو با خود نگفتی که بر سرمن چه آمد
با خود نگفتی ز دستت من باز رنجیده بودم
انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم
از آن شب سرد پاییز که چشم من به تو افتاد
گفتم ایکاش شب ها هر گر نخوابیده بودم
از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی
چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم
آن شب من و اشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم
ایکاش یک خواب بد بود چیزی من دیده بودم
تو اهل آن دوردستی من یک اسیر زمینی
عشق زمین و افق را ایکاش سنجیده بودم
بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن
اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم 
انگار تقصیر من بود حق با تو و آسمان است
وقتی که تو می گذشتی از دور خندیده بودم
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همین ست
جای تو بودم اگر من صد بار بخشیده بودم
باید برایت دعا کرد آباد باشی و سرسبز
ایکاش هرگز نبینی چیزی که من دیده بودم
اندوه بی اعتنای چه یادگار عجیبی ست
اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم
حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت
یک آسمان اشک آن شب در کوچه پاشیده بودم
هر گز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم
حالا تو را به شقایق دیگر بیا کوچ کافیست
جای تو بودم اگر من این بار بخشیده بودم

| نوشته شده توسط مهدی

چهارشنبه دهم مهر 1387 (3:45)

                   
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان در زير پا
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها
عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني ساقي كوثر شدن ؛ بي پر و بي پيكر و بي سر شدن

عشق يعني خدمت بي منتي ؛ عشق يعني طاعت بي جنتي
عشق را ديدي خودت را خاك كن ؛ سينه ات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن عزيز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني ؛ دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني ؛ عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس
در تنور عاشقي سردي مكن ؛ در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش ؛ در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردمي آزاده باش ؛ هرچه بالا ميروي افتاده باش
در پناه دين ، دكانداري مكن ؛ چون به خلوت ميروي كاري مكن
عشق يعني ظاهر باطن نما ؛ باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي ؛ عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي ؛ تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني ذهن زيباآفرين ؛ آسماني كردن روي زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلي ؛ از شراب غيرانگوري ولي
هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يك راه بي بن بست شد
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست ؛ رد پاي عشق در او ديدنيست

                       

| نوشته شده توسط مهدی
غصه نخور
چهارشنبه دهم مهر 1387 (3:44)
        

 

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مثه تو و من نمیشن
ماه من غصه نخور مثه ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماس
تر وتازه موندن گل مال اشک شبنماس

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مثه تو
خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثه تو
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار
به خدا
هردومون دعا کنیم تو هم جدا،منم جدا

                       

| نوشته شده توسط مهدی

یکشنبه هفتم مهر 1387 (4:9)
 

يه لحظه طول مي كشه تا از يكي خوشت بياد

يه  دقيقه طول ميكشه تا يكي رو بپيچوني

يه  ساعت طول مي كشه تا يكي را دوست داشته باشي

يه  روز طول مي كشه تا دلت براي يكي تنگ بشه

يه  هفته طول مي كشه تا به يكي عادت كني

 حتي كمتر ازيه  ماه طول ميكشه تا عاشق كسي بشي

اما يه  عمر طول مي كشه تا فراموشش كني!

 

  
| نوشته شده توسط مهدی
براي چشمانت
یکشنبه هفتم مهر 1387 (3:41)

 
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم اين دنيا

قبول کن که بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
 دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه هاي چشمانت
تمام اينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم کني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي ايي

در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام کنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت

خدا کند که بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت

| نوشته شده توسط مهدی
بهانه
یکشنبه هفتم مهر 1387 (3:26)


گفتي که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روي گل باريدم
گفتي که ببوس روي نيلوفر را
از عشق تو گونه هاي او بوسيدم
گفتي که ستاره شو دلي روشن کن
من همچو گل ستاره ها تابيدم
گفتي که براي باغ دل پيچک با ش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
 گفتي که براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم و ترا به ساحل ديدم
گفتي که بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و ز دوريت ناليدم
گفتي که شکوفه کن به فصل پاييز
گل دادم و با ترنمت روييدم
 گفتي که بيا و از وفايت بگذر
از لهجه بي وفاييت رنجيدم
 گفتم که بهانه ات برايم کافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم

| نوشته شده توسط مهدی

FreeCod Fall Hafez

خدمات وبلاگ نويسان جوان