تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان عاشق ترین عاشق

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

عاشق ترین عاشق
کاش سرنوشت جز این می نوشت
فرشته
پنجشنبه هجدهم تیر 1388 (0:56)

فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:
خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید
خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!
این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد
او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود
اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند
روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد
نه بالش را و نه قولش را!
فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند
فرشته هرگز به بهشت برنگشت

عرفان نظر آهاری

| نوشته شده توسط مهدی
قلبم افتاده آن طرف دیوار
یکشنبه هفتم تیر 1388 (19:53)
        

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند.نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد.

با این دیوار ها چه می شود کرد؟می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست.وشاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند و کند.شاید دریچه ای٬شاید شکافی٬شاید روزنی.

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن٬برای رد شدن نور٬برای عبور عطر و نسیم٬برای...بگذریم.

گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن.و فکر می کنم اگر همه چیز ساکت باشدمی توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی می کند.

دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد٬به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود .گاهی دلم را پرت می کنم به آن طرف دیوار.آن طرف حیاط خانه ی خداست.و آن وقت هی در می زنم٬در می زنم٬در می زنم.و می گویم"دلم افتاده توی حیاط شما ٬می شود دلم را پس بدهید..."

کسی جوابم را نمی دهد٬کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار٬همین.و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم را پرت می کنند این طرف دیوار٬همین که...

من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم٬آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند٬تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:بیا خودت دلت را بردار و برو.آن وقت می روم و دیگر هم بر نمی گردم.من این بازی را ادامه می دهم...

عرفان نظر آهاری

| نوشته شده توسط مهدی
اومدم بگم...
یکشنبه هفتم تیر 1388 (0:14)
 
 

وقتي جاي خنده غم
ميشينه روي لبام
تشنه ی نوازشم
خسته از خستگيام
وقتي که دستاي من
گرميه دستي ميخواد
وقتي يه لحظه خوشي
به سراغم نمياد
تو می تونی غمامو خاک کنی
تو می تونی
گونه های خیسمو پاک کنی
تو می تونی
تو می تونی دلمو شاد کنی
تو ميتوني
منو از درد وغم آزاد کنی 
تو ميتوني..............
ماه هميشه عاشقه
تو هميشه عاشقي
تويي که مسبب لذت دقايقي
به تن مرده ي من
تو ميتوني جون بدي
به رگهاي خشک من قطره قطره خون بدي
وقتي که شب ميرسه آسمون سياه ميشه
غمو قصه تو دلم قده يه دنيا ميشه
وقتي که دستهاي تو خونمون در ميزنه
دله من پشته ديوار از خوشی پر پر ميزنه

اومدم بگم چی بر من گذشت تو این چند ماه...اومدم بگم الان چه جایی داری تو قلبم و چه جوری؟؟اومدم بگم شبایی که فکر میکنن به خاطر استرس نمی خوابم بهم چی میگذره؟؟؟اومدم بگم...

اومدم بگم لحظه لحظه بیشتر دوست دارم...اما...الان دیگه واقعا  وجودمی..حتی یکم احساس دوری ازت نمیکنم..حتی با کم بودن ارتباط..تمام لحظه هام با ضربان قلبم احساست کردم تو پیش من بودی و هستی..منم تنها نبودم و نیستم...

آره شبا میپریدم از خواب چون ترس نبودنت تنمو میلرزوند اما ...(کسی نفهمید غمم چی بوده؟)

 

اومدم بگم دیگه انقدر برام با ارزشی و عزیز که مسایل کوچیکن و خار..جدی میگم...

اومدم بگم شبایی که اینجا نبودی ..پیش من بودی..باورت میشه؟؟؟

اومدم بگم دیوونتم..اما...نه یه دیوونه مقابل...یه دیوونه کنارت واسه همیشه...

دوستت دارم مهربونم...

زمان می گذرد,روزها می گذرند
گرچه تو نیستی تا تمام احساسم را تقديمت كنم...تا همه وجودم براي تو شود,
اما يادت و عشقت تمام لحظه هايم را مقدس می کند.
لحظه هايي كه چون خون در رگهايم جاريست.
وچون قابي آويخته بر ديوار تنهايي هايم...
هر شب و هر شب در ميان روياهايم پيدا ميشوي و
هر روز و هر لحظه در يادم چون خورشيدي مي درخشي
و چه سخت است براي آنكس كه ديوانه وار دوستت دارد اما از تو دور است
و چون عشقي لطيف هر لحظه احساست ميكند...

كاش يك شب چهره ي تار اتاق, روشن از نور وجود تو شود و تو انباشته از بودنها به كنارم بنشيني و دلم با وجود تو در آن تنهايي ...
يكدم از شوق نگيرد آرام...

بانوي موسيقي و گل
            شاپري رنگين كمون

                             به قامت خيال من
                                       مل مل مهتاب بپوشون

                                             بذار نسيم دربه در
                                                 گلبرگ رو از ياد ببره

                                                    برداره بوي تنه تو
                                                      هر جا كه ميخواد ببره

                                               دست رو تن غروب بكش
                                            كه از تو گلبارون بشه

                                      بذار كه از حضور تو
                              لحظه ترانه خون بشه
 


 

ببخشید اگه زیاد نوشتم ..اما یه خواهش..اگه حوصله داشتی همشو بخون..دلم بد هواتو کرده..خیلی بد...میخواستم زنگ بزنم اما فکر کردم شاید خواب باشی...کاش پیشت بودم...

 

| نوشته شده توسط مهدی

FreeCod Fall Hafez

خدمات وبلاگ نويسان جوان