تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان عاشق ترین عاشق

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

عاشق ترین عاشق
کاش سرنوشت جز این می نوشت
بهونم ، چند تا سلام کنم جوابمو می دی ؟
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 (0:29)
بهونم ، چند تا سلام کنم جوابمو می دی ؟
 ببینم یواشکی احوال ما رو پرسیدی ؟


نامه رو وقتی نوشتم خودمم می لرزیدم
 فدای چشات ،‌ تو که از خط من نلرزیدی 


 بیقراری مث موهات تو دلم موج می زنه
 می دونم تو اینو از لرزش حرفا فهمیدی 


 وسط نامه ببخش بد جوری بغضم ترکید 

 نازنینم تو که از صدای اون نترسیدی 


 
من فدای رگه های ناز چشم روشنت
 چیه باز به لحن این دیوونگی ها خندیدی 


 
حق داری بخندی و راستی دستت درد نکنه
سر زدی به یه دیوونه ی غریب تبعیدی
 


 راستی اون شب یادته کاشکی واست مرده بودم
 من می خواستم بمیرم پیش چشات ،‌ خودت دیدی ؟


چیه باز که با غضب داری نگاهم می کنی 

 این دفه درباره ی من چه چیزایی شنیدی 
  
ببینم تعارف و یه دیقه بذاریم کنار
اونجا چند تا دل بیچاره رو بردی ،‌ دزیدی ؟


آره بد سوالی بود تو اینو نشنیده بگیر
 مث نمره ی تک کارنامه ی یه تجدیدی 


 راس بگو این جور دیوونه ای تو عمرت تو دیدی ؟
بگذریم خیلی نوشتم ،‌ زحمتت نبود بخون 


از خودت مواظبت کن هر جوری که دوس داری
 مجنونم ، یا دیوونت ، هر لقبی پسندیدی

| نوشته شده توسط مهدی
فرشته
پنجشنبه هجدهم تیر 1388 (0:56)

فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:
خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید
خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!
این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد
او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود
اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند
روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد
نه بالش را و نه قولش را!
فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند
فرشته هرگز به بهشت برنگشت

عرفان نظر آهاری

| نوشته شده توسط مهدی
قلبم افتاده آن طرف دیوار
یکشنبه هفتم تیر 1388 (19:53)
        

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند.نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد.

با این دیوار ها چه می شود کرد؟می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست.وشاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند و کند.شاید دریچه ای٬شاید شکافی٬شاید روزنی.

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن٬برای رد شدن نور٬برای عبور عطر و نسیم٬برای...بگذریم.

گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن.و فکر می کنم اگر همه چیز ساکت باشدمی توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی می کند.

دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد٬به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود .گاهی دلم را پرت می کنم به آن طرف دیوار.آن طرف حیاط خانه ی خداست.و آن وقت هی در می زنم٬در می زنم٬در می زنم.و می گویم"دلم افتاده توی حیاط شما ٬می شود دلم را پس بدهید..."

کسی جوابم را نمی دهد٬کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار٬همین.و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم را پرت می کنند این طرف دیوار٬همین که...

من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم٬آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند٬تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:بیا خودت دلت را بردار و برو.آن وقت می روم و دیگر هم بر نمی گردم.من این بازی را ادامه می دهم...

عرفان نظر آهاری

| نوشته شده توسط مهدی
اومدم بگم...
یکشنبه هفتم تیر 1388 (0:14)
 
 

وقتي جاي خنده غم
ميشينه روي لبام
تشنه ی نوازشم
خسته از خستگيام
وقتي که دستاي من
گرميه دستي ميخواد
وقتي يه لحظه خوشي
به سراغم نمياد
تو می تونی غمامو خاک کنی
تو می تونی
گونه های خیسمو پاک کنی
تو می تونی
تو می تونی دلمو شاد کنی
تو ميتوني
منو از درد وغم آزاد کنی 
تو ميتوني..............
ماه هميشه عاشقه
تو هميشه عاشقي
تويي که مسبب لذت دقايقي
به تن مرده ي من
تو ميتوني جون بدي
به رگهاي خشک من قطره قطره خون بدي
وقتي که شب ميرسه آسمون سياه ميشه
غمو قصه تو دلم قده يه دنيا ميشه
وقتي که دستهاي تو خونمون در ميزنه
دله من پشته ديوار از خوشی پر پر ميزنه

اومدم بگم چی بر من گذشت تو این چند ماه...اومدم بگم الان چه جایی داری تو قلبم و چه جوری؟؟اومدم بگم شبایی که فکر میکنن به خاطر استرس نمی خوابم بهم چی میگذره؟؟؟اومدم بگم...

اومدم بگم لحظه لحظه بیشتر دوست دارم...اما...الان دیگه واقعا  وجودمی..حتی یکم احساس دوری ازت نمیکنم..حتی با کم بودن ارتباط..تمام لحظه هام با ضربان قلبم احساست کردم تو پیش من بودی و هستی..منم تنها نبودم و نیستم...

آره شبا میپریدم از خواب چون ترس نبودنت تنمو میلرزوند اما ...(کسی نفهمید غمم چی بوده؟)

 

اومدم بگم دیگه انقدر برام با ارزشی و عزیز که مسایل کوچیکن و خار..جدی میگم...

اومدم بگم شبایی که اینجا نبودی ..پیش من بودی..باورت میشه؟؟؟

اومدم بگم دیوونتم..اما...نه یه دیوونه مقابل...یه دیوونه کنارت واسه همیشه...

دوستت دارم مهربونم...

زمان می گذرد,روزها می گذرند
گرچه تو نیستی تا تمام احساسم را تقديمت كنم...تا همه وجودم براي تو شود,
اما يادت و عشقت تمام لحظه هايم را مقدس می کند.
لحظه هايي كه چون خون در رگهايم جاريست.
وچون قابي آويخته بر ديوار تنهايي هايم...
هر شب و هر شب در ميان روياهايم پيدا ميشوي و
هر روز و هر لحظه در يادم چون خورشيدي مي درخشي
و چه سخت است براي آنكس كه ديوانه وار دوستت دارد اما از تو دور است
و چون عشقي لطيف هر لحظه احساست ميكند...

كاش يك شب چهره ي تار اتاق, روشن از نور وجود تو شود و تو انباشته از بودنها به كنارم بنشيني و دلم با وجود تو در آن تنهايي ...
يكدم از شوق نگيرد آرام...

بانوي موسيقي و گل
            شاپري رنگين كمون

                             به قامت خيال من
                                       مل مل مهتاب بپوشون

                                             بذار نسيم دربه در
                                                 گلبرگ رو از ياد ببره

                                                    برداره بوي تنه تو
                                                      هر جا كه ميخواد ببره

                                               دست رو تن غروب بكش
                                            كه از تو گلبارون بشه

                                      بذار كه از حضور تو
                              لحظه ترانه خون بشه
 


 

ببخشید اگه زیاد نوشتم ..اما یه خواهش..اگه حوصله داشتی همشو بخون..دلم بد هواتو کرده..خیلی بد...میخواستم زنگ بزنم اما فکر کردم شاید خواب باشی...کاش پیشت بودم...

 

| نوشته شده توسط مهدی
خداحافظ
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 (13:22)
               

چرا به یکباره طوفان جدایی وزیدن گرفت و مرا در گرداب ناکامی ها سرگردان ساخت وکاخ رویاها و آرزوهایم را در هم کوبید وحتی خاکستری هم از آن به جا نگذاشت؟

چرا آهنگ و ناقوس جدایی غمگین ترین و آشفته ترین آهنگ هاست؟

چرا جدایی کلامی است که تن هر کس را به لرزه می اندازد ؟

چرا جدایی مثل طوفان سرد و بی عاطفه است، طوفانی که به دریا حمله ور می شود وموج های آن شن های ساحل را از هم جدا می کند.

         

             اینک جدایی سد استوار عشق و محبت را درهم ریخته...

 

 چرا رفتی؟ چرامحبت را از من خریدی و در عوض جدایی را به من فروختی و رفتی؟...

چرا رفتی بدون آنکه بدانی دلی لحظه به لحظه دنبال توست...

اما چاره چیست که می بایست این بار هم تسلیم دست سرنوشت شوم و زخمی جدید را بر دلم تحمل کنم.

تو راهت را در پیش گرفتی و رفتی...هدفت معلوم بود؛ اما من، باهدفی نامعلوم راهی را در پیش گرفتم که روزی به غربت و مرگ منتهی میشود؛ مرگی در غربت!...

دلم می خواهد بدانی در این روزها دل من طوفانی است، طوفانی از موج ابرها، ابرهای گریان...می خواهم همچون ابرهای دردناک پاییز بگریم...

 

  مهربانم:

             تو را بعد از خدا به دست نیلوفرهای آبی مرداب بی روح زمان می سپارم.

من می روم تا  رازهای زندگیم را در خلوت شب با نگاه مهتاب باز گویم.

افسوس ؛...افسوس که ندانستی و ندیدی که در ژرفای قلبم و در عمیق ترین نقطهء دلم ،عشق به تو پاک وصادقانه است،

 تو ندانستی که من نامت را با وجود پر تلالو نور مهتاب مقایسه کردم تا با شبنم مهر،دلم را به هوایت شستشو دهم و درآسمان آبی عشق، پرنده های رویاهایم را به پرواز درآورم.

تو ندانستی در آن لحظه که می روی چشمانی منتظر بدرقهء راهت بود و در دل کورسویی از امید به بازگشت تو داشت...

حال که روزگارم به سردی رو نهفته ، چون ستارگان کور در غبار کهکشان سرنوشت می روم و از دیده پنهان می شوم.

آری ؛ می روم حتی بدون آنکه سایه ای از خود بر روی دیوارهای پر عشق و خاطره به جای بگذارم...

 

        

| نوشته شده توسط مهدی
فال حافظ
دوشنبه پانزدهم مهر 1387 (2:19)
دردم از یارست و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر امد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان نیز هم

 

| نوشته شده توسط مهدی

شنبه سیزدهم مهر 1387 (9:56)

 

تو دیوونه رفتی یه شب بی بهونه

تو خواستی که قلبم پریشون بمونه

واست گریه ی من دیگه بی امونه

دل از درد عشقت یه دریای خونه

می خوام با تو باشم

می خوام با تو باشم

هنوز عاشقونه

ولی نازنینم

چگونه چگونه؟

چگونه چگونه؟

من از سبز سبزم ولی خسته خسته

من از شهر عشقم ولی دل شکسته

می گفتم یه ابری یه همراه بارون

یه بارون رحمت واسه سبزه زارون

می خوام با تو باشم

می خوام با تو باشم

هنوز عاشقونه

ولی نازنینم

چگونه چگونه؟

چگونه چگونه؟

می خواستم بگم من که عاشق ترینم

تو فرصت ندادی

تو فرصت ندادی

تو فرصت ندادی

می خواستم بگم من که عاشق ترینم

تو فرصت ندادی

تو فرصت ندادی

تو فرصت ندادی

حقیقت چه تلخه

چه تلخه شکستن

حقیقت همینه

که رفتی تو بی من

که رفتی تو بی من

می خوام با تو باشم

می خوام با تو باشم

هنوز عاشقونه

ولی نازنینم

چگونه چگونه؟

چگونه چگونه؟

| نوشته شده توسط مهدی

چهارشنبه دهم مهر 1387 (4:14)

 

حالمان بد نيست غم کم می خوريم

                  کم که نه! هر روز کم کم می خوريم!!

آب می خواهم، سرابم می دهند 

              عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب  

             از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند

                       بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

               از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

                 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم

              خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

                کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم 

                 عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم

                  هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

                         بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

                     چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

                   طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

                    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

| نوشته شده توسط مهدی
سرنوشت من و چشمهایت
چهارشنبه دهم مهر 1387 (3:51)

              

ایکاش در چشم هایت تردید را دیده بودم
یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم
ایکاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم
جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی
آن شب نمی دانی اما تا صبح لرزیده بودم
آن شب تو با خود نگفتی که بر سرمن چه آمد
با خود نگفتی ز دستت من باز رنجیده بودم
انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم
از آن شب سرد پاییز که چشم من به تو افتاد
گفتم ایکاش شب ها هر گر نخوابیده بودم
از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی
چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم
آن شب من و اشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم
ایکاش یک خواب بد بود چیزی من دیده بودم
تو اهل آن دوردستی من یک اسیر زمینی
عشق زمین و افق را ایکاش سنجیده بودم
بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن
اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم 
انگار تقصیر من بود حق با تو و آسمان است
وقتی که تو می گذشتی از دور خندیده بودم
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همین ست
جای تو بودم اگر من صد بار بخشیده بودم
باید برایت دعا کرد آباد باشی و سرسبز
ایکاش هرگز نبینی چیزی که من دیده بودم
اندوه بی اعتنای چه یادگار عجیبی ست
اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم
حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت
یک آسمان اشک آن شب در کوچه پاشیده بودم
هر گز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم
حالا تو را به شقایق دیگر بیا کوچ کافیست
جای تو بودم اگر من این بار بخشیده بودم

| نوشته شده توسط مهدی

چهارشنبه دهم مهر 1387 (3:45)

                   
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان در زير پا
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها
عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني ساقي كوثر شدن ؛ بي پر و بي پيكر و بي سر شدن

عشق يعني خدمت بي منتي ؛ عشق يعني طاعت بي جنتي
عشق را ديدي خودت را خاك كن ؛ سينه ات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن عزيز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني ؛ دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني ؛ عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس
در تنور عاشقي سردي مكن ؛ در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش ؛ در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردمي آزاده باش ؛ هرچه بالا ميروي افتاده باش
در پناه دين ، دكانداري مكن ؛ چون به خلوت ميروي كاري مكن
عشق يعني ظاهر باطن نما ؛ باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي ؛ عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي ؛ تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني ذهن زيباآفرين ؛ آسماني كردن روي زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلي ؛ از شراب غيرانگوري ولي
هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يك راه بي بن بست شد
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست ؛ رد پاي عشق در او ديدنيست

                       

| نوشته شده توسط مهدی

FreeCod Fall Hafez

خدمات وبلاگ نويسان جوان