پنجشنبه سوم فروردین 1385 (15:8)
صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
عاشق ترین عاشق کاش سرنوشت جز این می نوشت
تواون شام مهتاب پنجشنبه سوم فروردین 1385 (15:8) تواون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی
پری زاد عشقو مهاسا کشیدی
خدا رو به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی وگفتی ازعشق پرپرم من
تاگفتم کی هستی؟
توگفتی یه بی تاب
تاگفتم دلت کو؟
توگفتی که دریاب
قسم خوردی برماه که عاشقترینی
تویک جمع عاشق
توصادقترینی
همون لحظه ابری
رخ ماه و آشفت
به خود گفتم ای وای
مبادا دروغ گفت؟
گذشت روزگاری
ازاون لحظه ناب
که معراج دل بود
به درگاه مهتاب
دراون درگه عشق چه محتاج نشستم
توهرشام مهتاب بیادت شکستم
توازاین شکستن خبرداری یا نه؟
هنوز شور عشق و به سرداری یا نه ؟
هنوزم توشبهات اگه ماه وداری؟
من اون ماه و دادم به تو یادگاری
بیاد عزیزتر از جانم هانیه
|
نوشته شده توسط مهدی
مجادله درادبيات بر سر يک خال پنجشنبه ششم بهمن 1384 (13:57) ![]() مجادله درادبيات بر سر يک خال!!!!!
حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
بخال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
بخال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سرو دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها!!!
![]() شما میتونین جواب شهریار رو بدین؟!!
|
نوشته شده توسط مهدی
باتو پنجشنبه پانزدهم دی 1384 (16:44)
تا نهايت زمانه
تا انتهاي عالم فاني
عاشقانه خواهم ماند
باتو
از كران تا كران
تا بلنداي قله هاي سفيد خوشبختي
با دو بال نازك عشق
به پرواز در خواهم آمد
با تو
شيرين شد
بادتو گل خوشبختي
در اعماق وجودم
جوانه زد
باتو
جرقه هاي عاشق شدن
در آتشكده متروك قلبم
شعله كشيد
ترانه هاي عاشقانه ام
با تو
به حقيقت رسيد
انجماد رگهاي يخ زده ام
در شراره آغوش سوزانت
ذوب شد
و
باتو
و
وجود متبرك توست
كه مي خواهم بمانم
تا
هميشه و هميشه
در كلبه عشق
ميزبان نفس هاي عاشقانه ات
خواهم ماند
دوستت دارم
هانیه جان
|
نوشته شده توسط مهدی
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!! چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 (15:51) آخرين جرعه اين جامهمه ميپرسند من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
|
نوشته شده توسط مهدی وهانیه
چهارشنبه دوم آذر 1384 (15:53)
اگه به زور روزگار از زندگی ات می رم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه جمعه بیستم آبان 1384 (15:33)
وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه همه غصه های دنیا توی سینه ی منه زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره منم عا شق ترم انگار وقتی بارون میزنه بعضی وقتا که میای سر روی شونم میذاری تموم غصه ها رو از دل من بر می داری اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره وقت بیداری بازم غم می شینه تو حنجره |
FreeCod Fall Hafez
خدمات وبلاگ نويسان جوان